روی خط عدالت:

گوشه ای از زندگانی حضرت زهرا (شهادت) ۱ – دکتر سنگری

میگن پیغمبر تا وارد خونه می شد می دید هر دو دارند کار می کنند حضرت علی عدس یا نخود پاک می کرد و از این دست کارها کارهای حضرت علی بود، حضرت فاطمه دستاس می کرد، پیغمبر سئوال کرد کدومتون خسته ترید؟ ما اگه بودیم چه می گفتیم؟ می گفتیم خستگی مال منه این که کاری نمیکنه! ما تا یه کسی پیدا بشه زبان گله از اهل خانه باز می کنیم؛ اصلا کسی هیچ کاری نمیکنه!

گوشه ای از زندگانی حضرت زهرا (شهادت) ۲ – دکتر سنگری

میگن یه روز پیغمبر اومد وارد خونه ی دختر عزیزش فاطمه شد دید یه مقداری گرفته است دخترش ناراحته! عزیزم زهرا، چرا ناراحتی؟ گفت که علی۴ روزه رفته توی نخلستان کار بکنه آب بکشه، و تغذیه بکنه نخلستان رو، بچه هامم از صبح رفتند از خونه حسن و حسین بیرون و نیستند، نمیدونم کجا رفتند؟ نزدیک غروبه! پیامبر فرمود دخترم نگران نباش – من از یه استفاده ای می خوام بکنم همینجا؛ شاید ما اگر بودیم به اضطرار بیشتر دامن می زدیم!

مادر

مردی اومد خدمت پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله ) و پرسید به چه کسی محبت کنم ؟ حضرت فرمودند :« اُمُّک » به مادرت، دوباره پرسید بعدش «مَن أبّر» به چه کسی محبت کنم، حضرت فرمودند :« اُمُّک» ، بار سوم پرسید همین جواب را شنید، بار چهارم که پرسید پیامبر(ص) فرمودند : «اَبوک». پدرت

به مناسبت ولادت امام رضا علیه السلام

گنجشک خودش را انداخت روی عبای امام جیغ می زد (جیر! جیر!) و نوکش را تند تند به هم می زد . امام رو کردند به من : « عجله کن این چوب را بگیر و برو زیر سقف ایوان مار را بکش. » چوب را برداشتم و دویدم . جوجه های گنجشک مانده بودند توی لانه و مار داشت حمله می کرد بهشان. مار را کشتم و برگشتم با خودم می گفتم امام و حجت خدا باید هم با زبان همه موجودات آشنا باشد . برگرفته از کتاب « آفتاب هشتمین » از مجموعه کتب ۱۴ خورشید و یک آفتاب