روی خط عدالت:

access_alarm ۱۳۹۴/۰۸/۱۵

مجموعه اشعار مهدوی با موضوع درد فراق

تقصیر ماست

تقصیر ماست غیبت طولانی شما

بغض گلو گرفته پنهانی شما

بر شور زار معصیتم گریه می کنی

جانم فدای دیده ی بارانی شما

پرونده ام برای شما درد سر شده

وضع بدم دلیل پرشانی شما

صدها هزار نوح و سلمان نشسته اند

در انتظار مسند ربانی شما

نشنیده یاد روضه گودال می کنم

دل می برد تلاوت قرآنی شما

*********************

دلم تنگ است…

به گریه های بدون صدا دلم تنگ است

قسم به ندبۀ آقا بیا دلم تنگ است

ستاره می چکد از خلوت شبانۀ من

به وسعت همۀ گریه ها دلم تنگ است

تو نیستی متعلق فقط به خوبان که

شبی به خلوت من هم بیا دلم تنگ است

چه می شود شبی میهمانتان باشم

برای خیمۀ سبز شما دلم تنگ است

شبیه عطر بهشت است عطر سردابت

برای خانه تان سامرا دلم تنگ است

قسم به پرچم مشکی روضۀ ارباب

برای دیدن کرب و بلا دلم تنگ است

یوسف رحیمی

**********************

خون دل

تا دلم غافل ز مولا می شود

پای من سوی گنه وا می شود

تا مرا نفسم به ذلت می کشد

مهدی زهرا خجالت می کشد

کار من تنها دل آزردن شده

کار مهدی خون دل خوردن شده

روز و شب گویم به خود با واهمه

من چه کردم با عزیز فاطمه

من چرا هرگز نبودم یاورش؟

من چه گویم در جواب مادرش؟…

شرمندۀ روی توام

دست من و دامان تو

*********************

مناجاتی

سلام ما به تو ای کشتی نجات بشر

سلام ما به تو ای باعث حیات بشر

***********************

همنشین نور

هر دم  که دلم هست همنشین نور

یعنی تو از کنار دلم کرده ای عبور

وقتی دلم به لرزه در آید ز نام تو

یعنی حلول کرده ای ای آشنای دور

از بس گناه می کنم انگاز غافلم

فرقی نمی کند که تو نزدیکی یا که دور

دیدی همه گناه ما را خاک بر سرم

دیگر نیاز نیست کنی نامه ام مرور

***********************

دعا کن…

یک شب رسد که شام فراغت سحر شود

خورشید عارضت ز حرم جلوه گر شود

با طول غیبتت نشود کم امید ما

کین سینه پیش تیر بلایت سپر شود

آیا شود که بگذرد این روزگار تلخ

آری شود و لیک به خون جگر شود

گردد ز کعبه بانگ انا المهدی ات بلند

آخر جهان ز آمدنت با خبر شود

آمین از تو کار هزاران دعا کند

دستی گشا وگرنه دعا بی اثر شود

یک عمر با دعای فرج زنده مانده ایم

امشب دعا کن این شب هجران سحر شود

****************

جنگ نابرابر بین…

جنگ نابرابر بین من و غم است

جنگی که آخر و عاقبتش سخت مبهم است

گاهی که در فراق تو غم هجمه می کند

این ذکر و یاد توست که چون سد محکم است

دارم شکست می خورم از پا در آمدم

عمرم به سر رسید بیا وقت من کم است

دارم عذاب می کشم از آتش فراق

دیگر چه احتیاج به قعر جهنم است

هر چند بی خبر ز تو ماندم ولی دلم

از اینکه تو به فکر منی شاد و خرم است

آری دروغ نیست به فکر منی…

ورنه هزار بار که مرگم مسلم است

سر تا به پا نیازم و تنها نگاه تو

بر زخم های زندگی ام مثل مر حم است

ما روز و شب برای حسین گریه می کنیم

پس چشممان به روی دیدن تو محرم است

*********************

مکتب عشق

سرمایۀ عاشقان هستی ناز است

با هیچ کس نگو که این یک ناز است

از رونق درس ندبه اش فهمیدم

که مکتب عشق جمعه ها هم باز است

*********************

کاش… کرببلا

کاش بر خیمۀ سبزت گذرم می افتاد

کاش بر صورت ماهت نظرم می افتاد

کاش از چشم تر تو دو سه قطره باران

پسر فاطمه بر چشم ترم می افتاد

کاش در لحظه تاریک گناهان آقا

مرده بودم به خدا بال و پرم می افتاد

کاش از سوی تو ای صاحب ما یک قرعه

گریه و ناله به وقت سحرم می افتاد

کاش آن روزی که در کرب و بلا می باشی

لحظه ای هم گذر من به حرم می افتاد

کاش هر جمعه که می شد فقط از عشق خودت

فکر دنبال تو گشتن به سرم می افتاد

حسین نعیمی

**********************

شکل سحر…

ای دل چقدر لالۀتر در بیاورم

یا کاسه کاسه خون جگر در بیاورم

چون شانه دست بر سر زلف تو می زنم

کز راز و رمز موی تو سر دریاورم(میگه سلسلۀ موی دوست)

من خواب دیده ام که تو از راه می رسی

چیزی نمانده است که پر در بیاورم

من چهارده شب است به این برکه خیره ام

شاید از آب قرص قمر در بیاورم

در من سرک نمی کشی ای روشنای ناب

خود را مگر به شکل سحر در بیاورم

من من شاعر چشم توأم قصد کرده ام

از چنگ شاه کیسۀ زر در بیاورم

ای کاج سالخورده زخمی به من بگو

از پیکرت چقدر تبر در بیاورم؟

سعید بیابانکی

************************

ولی نشد

گفتم که بی قرار تو باشم ولی نشد

تنها در انتظار تو باشم ولی نشد

گفتم به دل که جلب رضایت کند…نکرد

گفتم که جان نثار تو باشم ولی نشد

گفتم که می رسی تو و من هم دعا کنم

در دولت یار تو باشم ولی نشد

گفتم که تا أجل نرسیده ست لحظه ای

در خیمه ات کنار تو باشم ولی نشد

گفتم دعا کنم که بیایی ببینمت

مانند مهزیار تو باشم ولی نشد

سید مجتبی شجاع

**********************

چرا به خاطر من!

چرا به خاطر من گریه می کنی آقا

من که مایۀ ننگم برای مثل شما

فدای قلب رئوفت که نیمه شب تا صبح

برای عفو گناهم تو می کنی نجوا

منی که مایۀ ننگم برایتان یک عمر

اسیر بار گناه و لذائذ دنیا

شنیده ام شب جمعه تو بی قرار منی

و غافل از همه جا من اسیر خواب اما

اگر چه مایۀ ننگم آگر چه بد هستم

همین که نام تو را می برند در هر جا

دلم هوای تو را می کند نمی دانم

کدام گوشه برم این دل خرابم را؟

اگر که لایق در گاهتان نخواهم شد

دعا بکن که نباشم بخواه مرگم را…

****************

دل شکستۀ خویش

به رو ی دست گرفتم دل شکستۀ خویش

گر قبولت فتد این هدیۀ نا قابل من

شکن آنقدر دلم را که به کس رو نکنم

چه بخواهی چه نخواهی ز تو باشد دل من

بند بندم ز نوای تو بود پر مهدی

خالی از یاد تو یکدم نبود محفل من

یا که خوبم کن و یا با بدی ام تو بساز

که به هر گونه بود خیر بود حاصل من

یابن الحسن کجایی…

من آمدم گدایی…

**********************

درد فراق یار!

درد فراق یار را من به بیان و گفتگو

شرح نمی توان دهم نکته به نکته مو به مو

جامۀ صبر در برم چند به یاد روی شه

قطعه به قطعه نخ به نخ تار به تار و پو به پو

می طلبم نشانه از هر که رهم نمی دهد

گفته به گفته دم به دم دسته به دسته سو به سو

تا که کنم سراغ از او می گذرم به هر طرف

خانه به خانه جابجا کوچه به کوچه کو به کو

اشک به دامن آورم روز و شبان به یاد شه

دجله به دجله یم به یم رود به رود و جو به جو

درس جنون به یاد او می کشدم به بحر و بر

شهر به شهر و ده به ده دره به دره کو به کو

کشتۀ عشق شاه را تا ببرند نزد وی

دست به دست و پا به پا شانه به شانه روبرو

علامه سید محمد حسن میر جهانی

***********************

درد فراق…

درد فراق یوسف زهرا شدید شد

یعقوب روزگار دو چشمش سپید شد

امید انتظار دل ناامیدها

امید هم ز آمدنت ناامید شد

از عشق ناله خیزد و از هجر درد و غم

غم ناله می کند که فراقت مدید شد

بزم وصال می طلبد جان ز عاشقان

خوشبت آنکه در ره جانان شهید شد

در پیشگاه یوسف زیبای فاطمه

صدها هزار یوسف مصری عبید شد

از کثرت گناه و خطاهای بیشمار

راه وصال من به سرایت بعید شد

سید محسن هاشمی نژاد

**********************

دل مهدی…

هیچ داری از دل مهدی خبر

گریه های هر شبش را تا سحر

او که ارباب تمام عالم است

من بمیرم سر به زانوی غم است

شیعیان! مهدی غریب و بی کس است

جان مولا معصیت دیگر بس است

شیعیان! بس نیست غفلت هایمان؟

غربت و تنهایی مولایمان؟!

ما عبید وعبد دنیا گشته ایم…

غافل از مهدی زهرا گشته ایم

من که دارم ادعای شیعه گی

پاسخی دارم بجز شرمندگی؟!!

*********************

ز فراق رویت ای گل

زغم تو گشته ویران دل زار عاشقانت

ز فراق رویت ای گل شده ایم نغمه خوانت

دل عالمی و دلها ز غم تو غرق در خون

مکش از ملال شاها دگر ابروی کمانت

تو که بال رحمتت بر سر ما فکنده سایه

ز چه رو نهانی از ما به کجاست آشیانت

چه خوش است دیدۀ ما شود از رخ تو روشن

چه خوش است گوش ما را بنوازی از بیانت

به غلامی تو شاها نه لیاقت است ما را

که خوریم غبطه ها بر سگ درب آستانت

همه ریزه خوار خوان کرم توئیم و اکنون

مپسن ناامید از تو شوند سائلانت

*********************

غم دل

ز فراق دوری تو به ستارگان چه گویم

گل سرخ من کجایی تو را در کجا بجویم

ز فراق دوری تو غم این دل به که گویم

گل سرخ بوستانم من از این دل چه بگویم

نرود خواب به چشمم همه شب تو را بجویم

که مگر ز در درآیی غم دل را به تو گویم

تویی آن نو گل خندان تویی آن ماه درخشان

گل من قسم به عشقت همه دم تو را بجویم

ز غم دوری تو به چه کسی سخن بگویم

تویی آخرین امیدم نظری تو کن برویم

دل من مشتاق آقا که وصال تو سر آید

سر من فدای پایت به همه تبریک بگویم

یا اباصالح یا مولا

**********************

بازگرد…

بازگرد ای بغض صحرا گرد من

باز گرما ده به بیت سرد من

ای که عمق انتظارات منی

ای که پشت استعارات منی

منتظر بودن عبادت کردن است

با خیال دوست عادت کردن است

من دعای عهد می خوانم بیا

بر سر این وعده می مانم بیا

با تجلی های پر هیبت بیا

از میان پردۀ غیبت بیا

آن که عمری گسشته در دنبال تو

باز می آید به استقبال تو

*******************

جراحت در و دیوار«فاطمیه»

دلداده باید بود و از دلدار باید خواند

مانند مرغی دور از گلزار باید خواند

از گفتن یکبار نام تو هزارن حیف

یعنی تو را تکرار در تکرار باید خواند

یک عمر از در رفاقت شعر باید گفت

از شادی وصلت دو صد طومار باید خواند

تکبیرة الإحرام ما کی می زند آقا

حرف نمازی که پشت یار باید خواند

این روزها اما به همراه نگاه تو

با گریه بر احوال یک بیمار باید خواند

ما را ببخش آقا کمی امشب تحمل کن

این روضه ها سخت است پس خونبار باید خواند

یا حرف از سیلی یک نامرد باید زد

یا ز جدت در و دیوار باید خواند

محمد بیابانی

***********************

حاجت رواها!

هر چند که ما را نوشته اند از گداها

اصلا نمی آید گدا بودن به ماها

ما رو سیاهان ارزش خاصی نداریم

ماها کجا و نوکری دلربا ها؟

ماها که هیچ این خوبها در انتظارند

کی میرسد روز وصال آشناها؟

از دوری اش بد جور حال ما خراب است

رونق گرفته باز هم دارالشفاها؟

من که بدم پس دیدینش روزی من نیست

ای خوش به حال خوبها حاجت رواها

باشد درست…آقای ما خیلی کریم است

اما دگر تا کی گنه تا کی خطاها؟

طبق احادیث رسیده …ناظر ماست

بد نیست پیشش ذره ای شرم و حیاها

از بس که بر اعمال بد اصرار دارم

رنگی ندارد پیش او دیگر حناها

یک راه حل باقی ست، آن هم نام زهرا ست

نامی که باشد از تبار کیمیاها

یابن الزهرا یابن الزهرا

محمد فردوسی

*********************

درس عشق

آقا اجازه! دل زده ام از تمام شهر

بی تو دلم گرفته از این إزدحام شهر

آقا اجازه!دست خودم نیست خسته ام

در درس عشق، من صف آخر نشسته ام

در این کلاس عاطفه معنا نمی دهد

اینجا کسی برای تو برپا نمی دهد

آقا اجازه بغض گرفته گلویمان

آنقدر رد شدیم که رفت آبرویمان

*********************

و خدا خواست که یوسف نبیند یک عمر

شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد

*******************

چه کنم؟!

هر سحر نتظر یار نباشم چه کنم؟

من اگر منتظر یار نباشم چه کنم؟

گریه بر در د فراق تو نکردن سخت است

خون جگر از غمت ای یار نباشم چه کنم؟

عده ای بر سر آنند اسیرت نشوند

من بر آنم که گرفتار نباشم چه کنم؟

تو چه کردی که من از خواب و خوراک افتادم

راستی راستی بیمار نباشم په کنم؟

چهارده بار خدا عاشق تو شد من اگر

عاشق روی تو نباشم چه کنم؟

خواستم نام مرا هم بنویسند همین

سر بازار خریدار نباشم چه کنم؟

من اگرمثل تو هر صبح و غروبی آقا

فکر بین در و دیوار نباشم چه کنم؟

علی اکبر لطیفیان

**********************

امیر من

امیر من در میخانه واکن

مرا هم بهر می نوشی صدا کن

چو جام می به دست خویش گیری

نگاهی بر من بی دست و پا کن

مرا أندر مناجات سحرگه

میان یک قنوت خود دعا کن

منم ممنون این دردی که دارم

ولی دیگر بس است این را دوا کن

حلالم کن ندیدی خوبی از من

بیا یک بار دیگر هم وفا کن

******************

خاک پیش تو

گویا ز خاک پیش تو ای یار کمترم

زیرا نصیبی از قدم تو نمی برم

آنقدر در فراق رخت بی تفاوتم

دیگر به شوق وصل گریبان نمی درم

سنگ عطاء می شکند گر سر مرا

زیبا بودنشان عطای تو بر سرم

راهم گرفته ای و دلم را برده ای

بی دل کجا روم که زدی تیر بر پرم

یک نیمه شب مرا ز کرم میهمان نما

فرصت بده که روی تو را بنگرم

**********************

غم هجران

مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم

عمر بگذشت و ندیدم رخ یار چه کنم

چشم آلوده کجا؟ دیدن دلدار کجا؟

چشم دیدار رخ دوست ندارم چه کنم؟

***********************

مه من

مه من دلبر من نازنینم

بگو تا کی سر راهت نشینم

تمام جمعه ها چشم انتظارم

که یک لحظه جمالت را ببینم

منتظرم منتظرم مسافرم زود برسه

یه صبح جمعه تو دعا مهدی موعود برسه

خیمه نشین فاطمه دلم برات پر می زنه

اسم قشنگت آقا جون هر طپش قلب منه

******************

کی میایی

حبیب نازنینم کی میایی؟

گل خیمه نشینم کی میایی

بیا تا جان من رونق بگیرد

رفیق مه جبینم کی میایی؟

خوشا مانند تو إحرام بستن

به یاد روی تو دل را شکستن

خوشا آن که میان خیمۀ تو

بیاید إذن یک لحظه نشستن

خوشا دل را به دست تو سپردن

به غیر از أمر تو فرمان نبردن

طواف کعبه کردن همره تو

ز مشک آب زمزم آب خوردن

خوشا دور سرت گردم حبیبم

سرا پا نور باشم ای حبیبم

******************

راهنمای عشق

ای راهنمای عشق و دینم

من از غم هجر تو غمینم

یکبار نشد تو را ببینم

در خیمه کنار تو نشینم

یکبار بیا منو صدا کن

خوشحال دل من گدا کن

*****************

گل زهرا

ای گل زهرا قدم در این دل دیوانه زن

یک سری هم بر من درماندۀ بیگانه زن

یک نظر با گوشۀ چشمت به این درمانده کن

یک صدا هم سوی من با نالۀ مستانه زن

ای سحر خیز مدینه کی تو می آیی به چشم من

زودتر جانا قدم در خانۀ جانانه زن

مانده از درگاه عشقت مانده در می خانه ام

بر فراز سینۀ من هم در میخانه زن

تا به کی این دین تو بوی غریبی می دهد

دیگر از غیبت بیا تکبیر در کرانه زن

*******************

آقا تو تنهایی

پس از دوری من با تو چرا آخر نمی آیی

بده با یک نگاهت بر دل خونم تسلایی

همه عمر ادعا کردم غلام کوی تو هستم

چه گردد إدعایم را کنی مولا تو إمضایی

اگر آیی کشی دست نوازش بر سرم مولا

به جان مادرت دیگر ندارم من تمنایی

بیا ردم مکن مهدی بده راه م تو یک لحظه

تو دانی غیر این خانه ندارم جا و مأوایی

فدای اشک چشمانت، فدای سجده های تو

بمیرم از برای تو، ز بس آقا تو تنهایی

*******************

آقاجان

دلم به وسعت دنیا گرفته آقاجان

از این زمانه از اینجا گرفته آقاجان

هزار سال نگاه شکستۀ مادر

برای چشم تو إحیاء گرفته آقاجان

گفت:مرا کویر فراقت ترک ترک کرده

دلم بهانۀ دریا گرفته آقاجان

کجا جزیرۀ خضرا ست من نمی دانم

دلم برای همانجا گرفته آقاجان

********************

یارا…به مو گفتی صبوری کن صبوری

ببین صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

حسین جانم حسین جانم حسین جان

*********************

کی میایی؟

سحر خیز مدینه کی میایی؟

ألا ای بی قرینه کی میایی؟

قلوب شیعیان دریای خون

جهان پر شد ز کینه کی میایی؟

عزیزم مادرت چشم انتظار است

دوای زخم سینه کی میایی؟

بگردم کوه به کوه صحرا به صحرا

تو را بینم ز چشمام کی میایی؟

******************

آتش هجران

سینه ای سوخته از آتش هجران دارم

سالها از غم تو سر به گریبان دارم

نبرد لذتی از دوری گل بلبل زار

بی تو کی آرزوی روضۀ رضوان دارم

هرگز از زحمت خود نیست اگر چیزی هست

هر چه دارم همه از لطف تو جانان دارم

یا مرا مرگ بده یا به وصالت برسان

بیش از اینها نه دگر، طاقت هجران دارم

خوشی و خنده من در گرو دیدن توست

از تو دورم که چنین دیدۀ گریان دارم

******************

دل بسته ام

دل بسته ام، مرا از سر خویش وا مکن

از من، مرا جدا کن و از خود جدا مکن

هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر

گویم گرفته ای، ز عنایت رها مکن

اگر نگرفته بود اینجا چه کار می کردید شماها!

هر کس از یه راهی، دور یا نزدیک اومد اینجا…

تنها بود به دست تو طومار جرم من

این مشت بسته را بر خلق وا مکن

***********************

ای دوست

آخر ای دوست مکن طرد مرا

بهر این جرم و خطایم منما رد مرا

گر چه راضی به قضایم ولی از دوست چه دور

بیشتر از همه دادی تو غم و درد مرا

همچو پروانه بود آرزوی این دل تنگ

که کنی گرد وجودت تو بلا گرد مرا

نوسان غم عشقت که به باطن برسید

پیر و فرسوده و هم بی رمق و درد مرا

هر چه سعی و طمع و توشه که آوا کردم

عاقبت بخت به پیش تو نیاورد مرا

***********************

فراق یار

در فراق یار خود کی می توان خوشحال بود

تا به کی دل می توان راضی به این منوال بود

تو بر این بی مهری امروز ما خرده مگیر

من همانم که دل از عشق تو مالامال بود

سایۀ لطف تو از سر کم نشد من بد شدم

ورنه حال و روزم اکنون بهترین أحوال بود

خوش به حال آنکه اوج آرزوهیش تویی

برد آن که با توأش بالاترین آمال بود

دیدن خال سیاه تو کند دل را سپید

تا به کی باید که اندر حسرت یک خال بود

روی تو عمری طلب کردم ولی حاصل نشد

گرچه هر چه ناله کردم شبه قیل و قال بود

نا تو ذکر دل و ورد زبانم شد بیا

ذکرت از روز ازل ما را زبان حال بود

*********************

فراق او

نقش کمال یار را تا که به دل کشیده ام

یکیره مهر این و آن از دل خود بریده ام

سوزم و ریزم اشک غم شمع صفت به پای دل

در طلبش چه خارها بر دل و جان خریده ام

چاک دل از فراق او می زنم  و نمی زند

بخیه به پاره های دل کز غم او دریده ام

این دل سنگم آب شد ز آتش اشتیاق تو

بس که به ناله روز و شب کورۀ دل دمیده ام

شرح نمی توان دهم سوزش حال خود به جز

ریزش اشک دیده و خون دل چکیده ام

حیران تا که از غمت اشک به دامن آورم

چون دل داغدار تو هیچ دلی ندیده ام

مست ز گفتار توام در پی دیدار توام

بیا گرفتار توام به سوی تو رمیده ام

*******************

عاشق شدن

اگر عاشق شدن این است منم دیوانه خواهم شد

ز دنیا و زعقبی و ز خود بیگانه خواهم شد

مرا افسون خود کردی به چشمان فسون سازت

نمی گویم چه بر من خورد دگر افسانه خواهد شد

به یادت آن همه شبها چراغ خانه روشن بود

شبی دیگر بیا چون شمع و من پروانه خواهم شد

چه می دانستم آن چشمت مرا دیوانه خواهد کرد

که من هر شب اینجا جانب میخانه خواهم شد

لب تو کعبه بوسه دو چشمم محرم دیدن

به لبیک لب تو بر لب پیمانه خواهم شد

«مولای خوب و مهربون- مارو به کربلا رسون»

*********************

در فراق

عاشق و معشوق یک رنگند حتی در فراق

کیست عاشق تا که با ما رو به این صحرا شود

دیده گر رویت نبیند مایۀ شرمندگی ست

آنقدر من اشک می ریزم که تا اعما شود

سرنوشت عاشقی شمع بر پروانه چیست؟

یا بسوزد یا بمیرد یا چو من رسوا شود؟

من دلم را بر ضریح چشمهایت بسته ام

بلکه بخت خفتۀ دیدار این دل وا شود

یابن الحسن امیرم، تا روز تو نمیرم

********************

پادشه خوبان

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

ای ذکر توأم درمان در بستر بیماری

وی یاد توأم مونس در گوشه تنهایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی

دائم گل این بستان شاداب نمی ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

با باد صبا این جا صد سلسله می رقصند

این است حریف ای دل تا بادیه پیمایی

********************

تمنای وصال

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

آیا رسد آخر شب هجران تو یا نه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتوی کاشانه تویی تو

در کعبه بت خانه کا جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه بت خانه تویی تو

«مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه»

******************

آرزوی وصال

عمری با آرزوی وصال تو سوختیم

با یاد آفتاب جمال تو سوختیم

ما را اگر چه چشم تماشا نداده اند

ای غایب از نظر به خیال تو سوختیم

دل خون چو لاله ها بنشستیم و باغبان

تا آورد به جلوه نهال تو سوختیم

ای شام هجر کی سپری میشوی که ما

در آرزوی صبح زوال تو سوختیم

ما را چو مرغکان هوس آب و دانه نیست

اما ز حسرت لب و خال تو سوختیم

چندی به گفتگوی فراق تو سوختیم

عمری به آرزوی وصال تو سوختیم

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *