انگار از دماغ فیل افتادیم!!
« خدا از بنده ای که در بین همراهان برای خودش امتیازی قائل باشه بیزاره! » محال بود به کاری مشغول باشیم و پیامبــر قسمتی از اون کار رو به عهده نگیرند.
« خدا از بنده ای که در بین همراهان برای خودش امتیازی قائل باشه بیزاره! » محال بود به کاری مشغول باشیم و پیامبــر قسمتی از اون کار رو به عهده نگیرند.
شیطان در ملاقات خود با حضرت يحيى عرض كرد: من جزو ملائكه بودم و چهار هزار سال سرم را از يك سجده بر نداشتم؛ ولى عاقبتم اين شد كه از صفوف ملائكه بيرون شدم و مطرود و مردود و ملعون درگاه حق تعالى گرديدم
مرد یهودی از خواب پرید و به سرعت رفت سمت اتاق. چادر رو که دید، همه چی یادش اومد؛ چادر فاطمه(س) رو به جای قرض به علی(ع)، امانت گرفته بود. نور چادر، اتاق رو پر کرده بود!! مرد یهودی و همسرش از تعجب اقوامشــون رو خبـــــــر کردند.
چون خون خدا بیا مسلمان باشیم
یا حداقل شبیه سلمان باشیم
مولا ، سگ آستان نمی خواهد مرد !
او کرده قیام ، تا که « انسان » باشیم.
روزی حضرت موسی بر مردی میگذشت و او را در حال گریه دید. بعد از مدتی موسی برگشت و همچنان او را در حال گریه دید، عرضه داشت: «خدایا این بنده ی توست که از ترس تو گریه میکند» خداوند فرمود: اگر مغز او همراهِ اشکِ چشمش بیرون آید او را نمیبخشم چون در او محبت دنیاست! ۱
حسود، قبل از آنکه به دیگران ضرر برسونه، به خودش ضرر میرسونه!! مثل ابلیس، که با حسد ورزی، برای خود نفرین خرید و برای آدم، برگزیدگی.
(بحار الانوار/۲۵۵/۷۰)
کسی که سیر خورده
دیگه بوی سیر رو (نَه از خودش و نَه از دیگران) احساس نمیکنه!
کسانی بوی سیر رو احساس میکنن که سیر نخورده باشند..
قارون، فرد پولـــداری بود که کلید گنج هاش رو با شتر میبردند و همه آرزو داشتند ای کاش مثل قارون بودند. ولی وقتی زمین دهن باز کرد و قارون و دارایی های اونو بلعید، مردم گفتند: «خوب شد که ما قارون نبودیم!»
ﺭﻭﺯﯼ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﺑﻨﺪﻩ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻩ ﮐﻪﺗﺸﯿﻊ ﯾﺎ ﺗﺴﻨﻦ ﺭﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﺭﺳﻤﯽ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏﮐﻨﻪ. ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺍﺯﻋﻠﻤﺎﯼ ﺗﺸﯿﻊ ﻭ ﺗﺴﻨﻦ ﺩﻋﻮﺕ
ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﺩﻭﯾﺴﺖﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎﯼ
ﺷﯿﻌﻪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺷﯿﻌﻪ ﻋﻼﻣﻪ ﺣﻠﯽ ( ﺭﻩ ) ﺑﻮﺩ.
لبنانی بود ولی دوست داشت یک خونه هم توی مدینه داشته باشه.
پول رو داد به امام و گفت: زحمتش رو شما بکشید. بعدا حضرت صادق(علیه السلام) بهش گفتند: «یک خونه خوب برات خریدم. اینم قباله اش» و یک کاغذ گذاشتند جلوش?
وقتی خدا «عقل» رو آفرید، بهش گفت:
سخن بگو، چرخی بزن …
سپس خدا گفت:
به عزت و جلالم قسم هیچ آفریده ای را که نزد من دوست داشتنی تر از تو باشه، نیافریدم. به سبب تو میگیرم و به سبب تو عطا میکنم و بر اساس تو ثواب و پاداش میدهم.
افراد با ایمان، گاهی به دیدار خانواده هاشون میرن، که فقط خوبیها و خوشی های خانواده هاشونو می بینن [به همین خاطر] خوشحال میشن، ولی کافران، بدیها و ناخوشیها رو می بینن و غمگین میشن.
ان شب به زیر قبه که دیدم یکی بلند
برجدپاره پاره تنت گریه می کند
گفتم حسین جان به گمانم که مادرت
داردبرای پیرهنت گریه می کند
یه روز جناب میرزا تشریف آوردند و مقداری سبزی خریدند. بعد از نیم ساعت دیدم ایشون سبزی به دست به طرف مغازه برمیگردند! خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم شاید سبزی ها خراب بوده و آقا پس آوردند. خیلی خجالت کشیدم! تو فکر بودم که چی بگم و در همین خیالات بودم که ایشون با اون قد خمیده و چهره ملکوتی شون وارد مغازه شدند و فرمودند: این سبزی ها رو از کجا برداشتید؟ عرض کردم: چطور مگه؟
مدتها فکرم مشغول بود به اینکه خدا «شمر» (ملعون) رو به چه شکلی عذاب میکنه؟! تا اینکه شبی در عالم رؤیا دیدم که امیرالمؤمنین(علیه السلام) در مکانی خوش آب و هوا، روی صندلی ای نشسته و من هم در خدمت ایشون هستم. در کنارشون دو کوزه بود، فرمودند:
این کوزه ها رو بردار و برو از آنجا آب بیار … و اشاره به محلی کردند که بسیار باصفا و با طراوت بود؛ استخری پرآب، اطرافش درختانی بسیار شاداب، که صفا و شادابی محیط و گیاهانش قابل وصف نبود!!