خلوت با زنی زیبا .. (داستان زیبا)

روزی تو همين مغازه نشسته بودم كه زنی بسيار زيبا كه تا اون روز، به اون زيبايی نديده بودم، پیش من اومد و گفت: « برادر! چيزی داری كه در راه خدا به من بدی؟»
منم كه شيفته زیبائیش شده بودم، گفتم: «اگه حاضر باشی با من به خونه‏ ام بيای و خواستهٔ منو اجابت كنی، هرچی بخوای بهت میدم»
زن با ناراحتی گفت: «به خدا قسم، من زنی نيستم كه تن به اين كارا بدم.» گفتم: «پس از پيش من برو» اونم رفت. اما مدتی بعد دوباره برگشت و گفت: «نياز و تنگدستی، منو به تن دادن به خواسته ات وادار كرده» منم بلند شدم مغازه رو بستم و بردمش خونه! …

ثبت نام در دوره

جبهه جای غیبت کردن نبود …

جبهه جای غیبت کردن نبود و زمینه ای هم برای دامن زدن به مسائل دیگران وجود نداشت. البته بچه ها هم متوجه بودند و حساس! وقتی در بین صحبتهای دو نفر، احیانا پای کسی به میان می‌آمد، بقیه ی کسایی که در چادر یا سنگر بودند درصدد بر میومدند تا….

ثبت نام در دوره