به جهت تمیزی،دمپایی های مختلفی داشتند.
پیامبر اکرم(ص) فرمودند:
لباس های خود را بشویید، موهایتان را اصلاح کنید، مسواک بزنید، آراسته باشید و نظافت را رعایت کنید؛ چرا که بنی اسرائیل این کارها را نمی کردند، در نتیجه زنانشان به گناه افتادند!
پیامبر اکرم(ص) فرمودند:
لباس های خود را بشویید، موهایتان را اصلاح کنید، مسواک بزنید، آراسته باشید و نظافت را رعایت کنید؛ چرا که بنی اسرائیل این کارها را نمی کردند، در نتیجه زنانشان به گناه افتادند!
آقا اجازه خسته ام از این همه فریب / از های و هوی مردم این شهر نا نجیب
آقا اجازه پنجره ها سنگ گشته اند / دیوارهای سنگی از کوچه ، بی نصیب
آقا اجازه باز به من طعنه می زنند / عاشق ندیده های پُر از نفرتِ رقیب
«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می کنند / «فرهاد»های کینه پَرَستِ پُر از فریب …
همسر امام می فرمودند:
در این ۶۰ سالی که با ایشون زندگی کردم یک غیبت از این مرد نشنیدم! ما یک کارگری در منزل داشتیم که خیلی کاری نبود لذا اون رو تبدیل به یک کارگر بهتری کردیم. بعد از چند روز گفتم: آقا این خیلی کارگر خوبی ست. ایشان فرمودند: اگر با این جمله میخوای به من بفهمانی که قبلی خوب نبود این غیب است و من حاضر نیستم بشنوم.
گفتم: اگه بخوام با سر و وضع مرتّب تری به دانشگاه برم شاید ازم ایراد بگیرن! امام گفتند: اگه خواستن ایراد بگیرند، بگو خمینی گفته باید مرتّب به دانشگاه بری.
ثبت نام در دورهیابن البدور المنیره
باید بروم برای دلت
که از ما گرفته
نماز آیات بخوانم…
یکبارِ دیگر جمعه ای با تو نیـــامد
یکبارِ دیگر شنبه های نارسیــــده …
حتما بخون معرکه ست
مرحوم حاج اسماعیل دولابی “واسه انتظار فرج” مثال زیبائی دارند که …
پدری چهار تا بچه ش رو گذاشت توی اتاق و گفت اینجا را مرتب کنید تا من برگردم، خودش هم رفت پشت پرده.
از اونجا نگاه میکرد، میدید که هر کدوم از بچه ها دارن چه کار میکنن، مینوشت توی یک کاغذی که بعدا حساب و کتاب کنه.
اگه مغز خالی هم، مثل شکم خالی سر و صدا میکرد!
همه مردم به دنبال کسب علم و دانش می رفتند…
طبیعتا خدا دوست نداره بنده اش وادار به گناه بشه، ولی بعضی اوقات چاره ای جز این نیست و گاهی خدا ما رو در معرکه ی گناه میندازه تا بفهمیم چه عیب هایی در وجودمون پنهان کرده بودیم! اگه ما عیب پنهان مون رو بفهمیم و ریشه اون عیب رو در اعماق روحمون بسوزونیم، اینجاست که “گناه” سبب بهشت رفتن مون خواهد شد.
ثبت نام در دورهناگهان همهمه ای تو مدرسه پيچيد. طلاب صدا ميزدن حاجی اومده… اين وقت روز چه کار داره؟! [از بازار به مدرسه اومده بود] عباسقلی خان مستقیم به اتاق من اومد و بقيه طلبه ها هم دنبالش، همگی داخل اتاق نشستند. ناگهان عباسقلی خان به تنهايی از جايش بلند شد و کتابخانه کوچیکم رو نشونه رفت. رو به من كرد و گفت: لطفا بفرماييد نام اين کتاب قطور چيست؟
ثبت نام در دوره