سوار از مرد ژنده پوش پرسید: «آبادی کدام طرف است؟» شنید: «این طرف.» سوار رفت. رسید به قبرستان! به تاخت برگشت و مرد بیچاره را به باد کتک گرفت که چرا دروغ گفتی؟! و مرا مسخره کردی؟!! ژنده پوش گفت: دروغ نگفتم، مسخره هم نکردم. چون گورستان از هر آبادی ای آبادتر است. گذر همه ی مردم به این آبادی می افتد!
فردی خدمت امام باقر(علیهالسلامـ) اومد و گله کرد که چرا شما قيام نمیکنيد؟ ما هزاران شمشيرزن داريم. امام پرسيدند: آيا اين افراد به مرحله ای رسيده اند که اگر برادر مسلمانشان بدون اطلاع، پولی از جيب شان برداره، ناراحت نشن؟ گفت: نه. امام فرمودند: کسی که حاضر نيست از پولش بگذره چطور جونش رو فدا میکنه؟!
فهمیدی چطوری مانتوها تغییر کرد؟! نفهمیدی! چرا؟! چون میلیمتر میلیمتر تغییر کرد..
شلوار عادی، شد شلوار لی! نمیگم شلوار بدیه ها! البته روی تنگیش بحث دارم… به خودت آسیب میزنه!
اُستادانه این کارو انجام دادن…میدونستن اگه اینو بخوان پای یه دختر کنن به این سادگیا نیس! زمان میبره…مثلا شلوار لی رو یه مدت بد میدونستن که زن پاش کنه…بخدا!
سه نفر از رزمنده های مقاومت اسلامی رو دیدم که آهسته داشتند به سمت ما نفوذ میکردند تا سربازامون رو غافلگیر کنند.
به نظرم اومد اونا هدفهای بسیار آسونی هستند، لذا همین که خواستم هدفگیری کنم و بطرفشون شلیک کنم، ناگهان با مردی سوار بر اسب و شمشیر به دست مواجه شدم که ضربه ای به من وارد کرد و از نظرم دور شد!! ….خیلی وحشت زده شده بودم!!!
اواخر عمرش
معاویه (برای سوء استفاده تبلیغاتی) ازش خواست، علیهِ امام حسین، حرف بزنه
واسه همین بهش پنجاه هزار دِرهَم پیشنهاد داد!
(یعنی پنج هزار مثقال طلا) اما سَمُره قبول نکرد.
صدهزار، صدوپنجاه هزار، دویست هزار درهم … ولی او نپذیرفت!
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
هر کسی باور داشته باشه که از دیگران بهتره، متکبره. [ راوی پرسید: ] اگه نظرش این باشه که “با دیدن گنــاهکار بودن دیگری و سالم بودن خودش” از اون بهتره چی؟ امام فرمودند: هیهـــــــات! چطور چنین فکری میکنه با اینکه شاید گناه او بخشیـــــده بشه ولی تو بازداشت بشی و مورد بازپرسی قرار بگیری!!
نامش جُنیدی بود
از علمای ناصبی و دشمن سرسخت اهل بیت
به دستور معتصم (خلیفه)، معلم علی شده بود
تاحالا فکر کردی
چرا عددِ «چهل» در بین بقیه اعداد، قِداست خاصی داره؟؟
* توی نمازشبت ۴۰ نفر رو دعاکن
* اگه ۴۰ نفر، کنار تابوتِ مُرده، ازش خوب بگن خدا اونو می بخشه
برادران يوسف وقتی می خواستند يوسف رو توی چاه بندازن، يوسف لـبـخـنـدی زد!
يهودا پرسيد: چرا می خندی؟ اينجا که جای خنده نيست!
۱- تواشیج زیبای “الله الخالق اکرمنا”
۲- شعر “پروردگارا”
۳- شعر “قرآن بخوان ”
۴- شعر “لالالایی مهدوی ”
یکی از علما میگفت مورچه ای دیدم که از زیر خار و خاشاک یک دونه گندم پیدا کرد و به زور بیرونش آورد. به زحمت حملش کرد. هر جا پستی بلنـــــدی بود می افتاد و دوباره حرکت می کرد، پشت سرش راه افتادم. خیلی رفت. با سختی! رسید دَم خونه اش. یکدفعه گنجشکی اومد و مورچه رو با دونه گندمش خورد!
در آلمان
دَم ِ مغازه ای نشسته بودم
مشتری ای برای خرید کتری وارد شد و قیمت ها رو می پرسید…
فروشنده، قیمت کتری ای که بدتر بود رو ، بالاتر از بقیه گفت.
زليخا تمام درها رو محکم بست تا کسی نفهمه ولی هيچ داستانی مثل داستان زليخا نبود که به گوش همه نرسه!
برادرای يوسف، برای يوسف چاه رو انتخاب کردند ولی خدا به او جاه داد!
همهٔ مشرکين مکه بسيج شدند پيامبر رو بکشند ولی خدا بوسیلهٔ تار عنکبوت پيامبر رو در غار حفظ کرد!
ﺭﻭﺯﯼ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺳﻨﯽ ﺑﻪ ﻋﻼﻣﻪ ﺍﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﻣﻨﺒﺮ پایین میومد ﮔﻔﺖ:
ﺷﻤﺎ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻋﻠﯽ ﻏُﻠُﻮ میکنید ﻭ به او «ﯾَﺪُﺍﻟﻠﻪ» میگویید!
ﻋﻼﻣﻪ فرمود: اگه ﻋﻤﺮ ﮔﻔﺘﻪ باشه ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
او ﮔﻔﺖ: سخن ﻋُﻤﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ حجته.
هر زنی در برابر بد اخلاقی شوهرش، شکیبایی کنه
خداوند همانند (ثواب) آسیه، همسر فرعون
بهش عطا میکنه…