تغییر عقیده ی سرسخت ترین ملحد جهان
« از آنجایی که اشخاصی، تحت تاثیر افکار من به گمراهی افتاده اند، بدین وسیله می خواهم زیــان عظیمی که ممکن است به آنها زده باشم را جبران کنم… »
– فلو –
« از آنجایی که اشخاصی، تحت تاثیر افکار من به گمراهی افتاده اند، بدین وسیله می خواهم زیــان عظیمی که ممکن است به آنها زده باشم را جبران کنم… »
– فلو –
حضرت فرمودند: خورشید، من هستم. هرگاه مخفی شدم به ماه متمسّک شوید. پرسیدیم: ماه کیست؟
روزی دختر شیخ یک تبلت گوگل نکسوس بخرید و بر شیخ عرضه نمود!
شیخ بگفت: این تبلت که خریدی ، اولین کار چه کردی؟
عرض نمود: یاشیخ بر صفحه اش برچسب زده ام و اطراف آن ، کاوِری بس محکم قرار دادم.
شیخ فرمود: ایا کسی تورا به این کار مجبور کرد؟
گفتند: ای آقای ما! چه شده؟! ابلیس گفت: آیه ای نازل شده [که بدنم به لرزه افتاده چون مایه نجات آدمهاست] که خدا به پیامبرش فرمود: «آدمیان وقتی مرتکب عمل زشتی شوند و یا به خود ستم کنند، به یاد خدا بیفتند و از گناهانشــــون توبه کنند و چه کسی جز خداست که گناهان رو می بخشه»
شیخ طوسی از امام باقر [علیه السلام] روایت کرده که « هنگام ورود حضرت مهدی به کوفه، ایشان شروع میکنند به سخنرانی، مردم از شدّتِ اشتیاق به آن حضرت آنگونه گریه می کنند که سخنان مهدی [علیه السلام] شنیــده نمی شود و مردم نمی فهمند چه می گوید.»
«بُشر بن منصور» نماز میخوند، کسی داشت تماشا میکرد و به به و چه چه میکرد که چه نمازی! چه سجده طولانی ای..آفرین…
نماز بُشر که تموم شد گفت:
از نماز من تعجب نکن و خیلی بهش مطمئن نباش. من کسی رو می شناسم که وقتی به نماز می ایستاد فرشته ها صف در صف می ایستادند و بهش اقتدا میکردند ولی الان در حالیه که اهل دوزخ هم ازش ننگ دارند!
یک گرم «اورانیوم» حدود ۲,۷ میلیون برابر زغال سنگ و ۱,۶ میلیون برابر نفت، بازدهی انرژی حرارتی داره! از یک گرم اورانیوم میشه برای روشن نگه داشتن لامپ ۱۰,۰۰۰ واتی به مدت ۱۰ روز بهــره برد.
یک قرص ۳۰ گرمی اکسید اورانیوم (یعنی اورانیوم ناخالص) به عنوان سوخت، انرژی معادل ۳ تن زغال سنگ رو داره که با إعمال یک سری تغییرات در راکتور هسته ای تولید برق، انرژی ای معادل ۱۵۰ تن زغال سنگ رو پیدا خواهد کرد.
فقهای زیادی در دوران امام صادق و امام باقر(علیهما السلام) پرورش یافتند و برای تبلیغ دین اسلام به شهرهای مختلفی سفر کردند. بسیاری از مردم هم به سراغشون می رفتند و مسائل شون رو می پرسیدند.
ر سال ۱۳۳۰ قمری، زمانی که عالم بزرگ شیعه، شهید ثقه الاسلام میرزا علی آقای تبریزی توسط روس ها در تبریز به دار آویخته شد، روز عاشورا بود. در همین هنگام، با فاصله ای نه چندان دور، دسته ها و گروه هایی به قمه زنی و عزاداری، به سبک خود مشغول بودند.
تعدادی از حامیان ثقه الاسلام، به طلب یاری نزد عزاداران شتافتند و گفتند: شما بر مظلومیت امام اشک می ریزید و حتی از فرط ناراحتی قمه می زنید و می گویید ای کاش در کربلا بودیم و از امام دفاع می کردیم و در رکاب امام به شهادت می رسیدیم. حال موقعیتی پیش آمده، بیایید و نگذارید گلویی دیگر را به ناحق خفه کنند.
ســـردار ذوالقدر میگه:
بعد از جنگ تحمیلی ایران و عراق، از سمت امارات تحرکات نظامی ای در جزایر سه گانه اتفاق افتاد، که احتمال بُـروز حادثه ای جدید میدادیم! جلسه ای در قرارگاه خاتم الانبیاء با حضور همهٔ سران نیروهای مسلح تنظیم شد، که اتفاقا مقام معظم رهبری هم تشریف آورده بودند.
ﺷﻤﺮ ﯾﮏ ﻗﻠﻮﭖ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮔﻮﺵ بدﯾﻢ ! ﻋﻤﺮﺳﻌﺪ ﺑﯽﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺑﯽﺭﻏﺒﺘﯽ ﺷﻤﺮ ﺳﯽﺩﯼ ﺭﺍ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﺍﯾﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ
ﺍﺳﭙﯿﮑﺮ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ . ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﻨﮓ ﺣﺴﯿﻦ ﺣﺴﯿﻦِ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﭙﯿﮑﺮ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ . ﺷﻤﺮ ﺑﻘﯿﻪ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺍﯾﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﯿﺴﺖ؟
– ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻋَﻠَﻤَﺶ ﮐﺮﺩﯾﻢ . ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺘﻢ ﺭﻭﺵ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ .
– ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﺻﻞ ﻧﯿﺴﺖ؟
– ﻧﻪ … ﻧﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﻧﻪ ﭼﯿﺰﯼ . ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ .
ﻋﻤﺮﺳﻌﺪ ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯾﻢ .
انیمیشن زیبا و آموزنده مهارت های زندگی . این انیمیشن مهارت های مورد نیاز برای زندگی اجتماعی و نکات مربوط به آداب معاشرت در جامعه را به زبان ساده و زیبا آموزش می دهد .
خیلی می ترسید؛ می ترسید مبادا دزد به خونه اش بزنه و همه ی دارایی اش رو یک شبه به تاراج ببره! واسه همینم توخونه اش دزدگیر نصب کرده بود با درهای آهنی و قفل های ضد سرقت. هیچ دزدی جرأت نداشت به خونه اش قدم بگذاره… اما اون شب دزد به سراغش اومد و همه ی دار و ندارش رو برد!!! صبح نشده بود که همه ی اهل محل فهمیدن داستان فرار پسرغریبه با دخترش رو…
گفتم خواهرم حجابت؛ اهمیت نداد :-[
دوباره گفتم خواهرم، حجابت؛ بازم دیدم اهمیت نمیده :-[
دقت که کردم دیدم پسره … :O
مردم را دور خودش جمع كرده بود، ميگفت زينب است؛دختر فاطمه بردنش پيشه خليفه . پرسيد: ” چطور جوان ماندهاي؟”
گفت:
“پيامبر دست كشيد بر سرم تا هر چهل سال يك بار جوان شوم.”
علي بن محمد آمد، رو به زن گفت: