حجة الاسلام قرائتی:
روزی به مقام معظم رهبری عرض کردم: ارتش این همه پادگان داره، بهشون نامه ای بنویسید که یکی از پادگانهای خودشون رو برای کارهای قرآنی و نماز، در اختیار ستاد اقامه نماز بگذارند.
آقا جمله ای فرمودند که برای همهٔ ما درس است؛ ایشون فرمودند:
«ارتش نباید تصور کند که با زور میشود چیزی از او گرفت. اگر دوست قوی باشد، دشمن قوی تر است!»
تاحالا فکر کردی
چرا عددِ «چهل» در بین بقیه اعداد، قِداست خاصی داره؟؟
* توی نمازشبت ۴۰ نفر رو دعاکن
* اگه ۴۰ نفر، کنار تابوتِ مُرده، ازش خوب بگن خدا اونو می بخشه
کانالی پیش روی توست که تنهایی را در غربت فریاد میزند و هر یک از راویان، سوزی دارند… آهنگ یکنواختِ ضجه ها، در فضا می پیچد!… همه رفته اند به جز تو و چند راوی که در کانالِ مُشرف به قتلــگاه شهیــــدان وقوف کرده ای… چشمـ ها مثل آسمان شلمچه بارانی ست!
ازخدا که پنهون نيست ازشما چه پنهون
ﺩﺭﻭﻍ ﭼﺮﺍ؟
ﺟﻮﺍنان قديم ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ !
.
.
.
در بعضی روايات «وقت معلوم» رو زمان ظهور دانسته اند و آن زمان، وقت شيطان تموم ميشه، (درواقع) موقع ظهور و رجعت ائمه که دين گسترش پيدا ميکنه، موانع دين که يکی شيطان است کم میشه.
بعد از شيطان هنوز هوای نفس هست که باعث تحريک انسان به گناه بشه. البته گناهایی که بطور فراگير ظلمی رو بوجود نياورند، زيرا آن زمان، زمان عدل است.
همان کارهایی که در عصر ظهورشون قرار است انجام دهیم را الان انجام دهیم
همان کارهای خوب را، همین الان انجام دهیم..
و بدی ها را، همین الان ترک کنیم..
ظهور ایشان محقق می شود.
رفت پيش امام هادي ، گفت :” به من سخني ياد بدهيد كه با آن شما اهل بيت را بشناسم و زيارت كنم.
امام با مهرباني جواب داد:
“غسل كن،به حرم كه رسيدي شهادتين بگو و صد تكبير و بعد بگو … .”
ﻭﻗﺘﯽ تو جبهه ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ِ ﻧﺎﯾﻠﻮنی ﺭﻭ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﮏ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ ﮐﻤﭙﻮﺗﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺳﻼﻡ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﻖ ﻋﻠﯿﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮏ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ. ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺑﺨﺮﻡ. ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﮔﻼﺑﯽ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺘﺶ ۲۵ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﺮﻡ.
وقتی صیغه ی عقـــد خونده میشه، مثل زمانیه که سوت شروع مسابقه به صدا درمیاد، مسابقه ای با هدف «انسان شدن و خوشبختی» و به مسافت «تمام عمر». .
اولین باری که با خانواده ام درباره اسلام و مسلمان شدنم حرف زدم با مخالفت شدیدشون روبرو شدم و منو خیلی محدود کردند، تقریباً همه دوستام رو هم از دست دادم.
بانوی چادری
چادرت
رمز ورود به حریم توست!
رمز ورودت با آرایش ،هک میشود!
با خنده های بلند، هک میشود!
سخت تلاش کن.. هدف داشته باش.. ازش استفاده کن.. اما عاشقش نشو….
میگفت:
دل به دنیـا نبند که این بی وفــا عروس
با هیچ کس شبی به محبت، سحر نکرد
تونل ها ثابت کردند
در دلِ سنگ هم
راهی برای عبور هست…
جوونی رو که متهم به قتل دختری بود، ازش پرسیدند: چطور شد که همچین جنایتی رو انجام دادی؟
گفت: من مجرد بودم، به هزار زحمت دیپلم گرفتم و رفتم دانشـگاه. اونجا هم چشمم به دخترای زیادی میفتاد که با لباسای چسب و بدن نما و با سروصورت آرایش کرده توحیاط دانشگاه قدم می زدن.. توی کلاس ها بودند.. رعایت هیچی هم نمی کردن! منم که هم جوون، هم مجرد… با دیدنشون خیلی تحریک میشدم و انصافا بهم فشار میومد!
بچه در شکم مادر، دست و پا نمی خواهد که نه نجاری ای در پیش دارد و نه نمدمالی! دهان و چشم هم نمی خواهد! شاید هم با خودش بگوید اینها چیست در صورت من؟! به این چشم و دهان و سوراخهایی که در سر و پیکرم گذاشته اند چه نیازی دارم؟! و دستی هم به جفتش بمالد و بگوید: هان! همین برایم کافی بود…