مفت خوری ممنوع!!!

از جنگ تَبوک بر می گشتیم، یه عده اومده بودند استقبال، از جمله پیرمردی بنام «سعد انصاری» جلو اومد، به پیامبر دست داد، پیامبر دید دستهای پیرمرد خیلی خشن و چاک چاک شده!
گفت: دستات چیشده؟!

کسی که قیافهٔ زیبایی نداره …

کسی که قیافهٔ زیبایی نداره، به خودش هم علاقه ای نداره، زودتر هم میتونه از خودش دل بکنه و تواضع کنه! اما وقتی زیبایی هایی داشت، دل کندن سخت تر میشه و غرور و خودبینی هم بیشتر..
شنیدید دو نفر زن و مرد نامحرم، حرامه که در اتاق یا محیطی دربسته تنها باشند حتی مشغول به عبادت! چون نفر سوم شون شیطانه!

شــهـ‌وتِ شنیدن!!

خیلی از ماها «شهوت شنیدن» داریم و دلمون میخاد موعظه های ناب بشنویم، دلیلش هم مشخصه؛ واسه کیف کردن و لذت بردن خودمونه!
ای کاش همین اندازه که شهوت شنیدن داریم «شهوتِ عمل کردن» هم داشتیم؛ اونوقت اعمال و رفتارمون خیلی تغییر می کرد…

ای سراپا الماس، قدر خود را بشناس …

خیلی می ترسید؛ می ترسید مبادا دزد به خونه اش بزنه و همه ی دارایی اش رو یک شبه به تاراج ببره! واسه همینم توخونه اش دزدگیر نصب کرده بود با درهای آهنی و قفل های ضد سرقت. هیچ دزدی جرأت نداشت به خونه اش قدم بگذاره… اما اون شب دزد به سراغش اومد و همه ی دار و ندارش رو برد!!! صبح نشده بود که همه ی اهل محل فهمیدن داستان فرار پسرغریبه با دخترش رو…

شربت روح …

۲ قاشق صبح
۴ قاشق ظهر
۲ قاشق هم شب
[از شربت اول]

دوشیزه فلانی با آقای فلانی ازدواج کردند.

قرار بود تالاری بگیریم و جشن با شکوهی و شما تشریف بیاورید.
عروس و داماد توافق کردیم که پول تشریفات را به یک دختر و پسر دیگر بدهیم
تا آنها هم مثل ما وارد زندگی مشترک بشوند…

مولوی، مثال قشنگی داره، میگه …

من پَریروزا رفتم بازار، دیدم حَمّالها واسه کشیدن بار، دعواشون شده
جَنــگ میکردنـــد حمّالان پَریر تو مَکِش، تا من کِشم حَملش چو شیر

همدیگه رو کنار میزدند تا بار رو بردارند! حالا اینهمه دعوا برا چی بود؟!
زٰآن که زٰان رَنجِش، همی دیدند «سـود» بـار را هر یک ز دیگر می ربـــود

خودبزرگــــ بینی ِ شـاه

شخصی را مدتی زندانی كردند و به او جرمش را نمی‌گفتند. روزی از سربازی كه برايش آب و نان آورده بود، درخواست كرد تا جرمش را به او بگويد. سرباز هم آهسته گفت: “شما جرم سنگینی مرتکب شده اید و مجازات خواهید شد. وسط روز اتومبیل شما از اتومبیل ولیعهد سبقت گرفته، شمارهٔ اتومبیلتان را برداشته اند.”

خانمی اومد و گیرنده اش رو تحویل داد، متوجه شدیم که …

این گیرنده رو چند روز بیشتر نیست که خریدم، که نصّاب، بد قولی کرده و هنوز نیومده نصبش کنه. (با گریه ادامه داد) ظاهرا قسمت این بود که شب ولادت آقا امام زمـــان بیام و این دستگاه رو تحویل بدم. حتما آقا نمی خواست به گناه بیفتم!

مگر شما پزشک خصوصی ندارید؟

حجة الاسلام أحدی تعریف می‌کردند:
یه روز در جماران منبر میرفتم و خاطراتی از زندگی مقام معظم رهبری می‌گفتم. بعد از صحبتها، پزشکی اومد پیشم و گفت: «بذار منم براتون خاطره ای بگم:

یه روز در مطب نشسته بودم خانمی به همراه فرزندش به من مراجعه کردند.

بستگی داره تو دست کی باشه!

یه توپ بسکتبال
تو دست من تقریبا ۱۰۰ هزار تومن می ارزه
اما تو دست مایکل جُردن بیش از ۵۰۰ هزار تومن!
بستگی داره توپ تو دست کی باشه!

چقدر بزرگــــ شدی رفیق!

دوست صمیمی بودیم ولی مدت زیادی می شد که همدیگه رو ندیده بودیم. نشستیم و از اتفاقاتی که در تمام این سالها رخ داده بود با هم حرف زدیم؛ از زندگی.. کار.. خانواده…. تلخ و شیرین های زیادی بود برای گفتن.