تست نيم كره مغز
جالبه ، اما درست و غلطش رو نمیدونم، بیشتر جنبه ی سرگرمی..
جالبه ، اما درست و غلطش رو نمیدونم، بیشتر جنبه ی سرگرمی..
«بُشر بن منصور» نماز میخوند، کسی داشت تماشا میکرد و به به و چه چه میکرد که چه نمازی! چه سجده طولانی ای..آفرین…
نماز بُشر که تموم شد گفت:
از نماز من تعجب نکن و خیلی بهش مطمئن نباش. من کسی رو می شناسم که وقتی به نماز می ایستاد فرشته ها صف در صف می ایستادند و بهش اقتدا میکردند ولی الان در حالیه که اهل دوزخ هم ازش ننگ دارند!
اصل اول: اینکه بدانیم ازدواج فقط برای “لذت بیشتری بردن” نیست بلکه برای تشکیل کانون خانواده ایست که می خواهد پذیرای نسل آینــده باشد.
اصل دوم: اینکه بدانیم مرد، بنــده ی شهوت است و زن اسیر محبّت. آنچه مرد را به اسارت در می آورد شهوت است و آنچه زن را به اسارت در می آورد سخنان محبت آمیزی ست که از دهان همسرش می شنود…
بازیگرها با گریم، خیلی متفاوت میشن
گاهی اینقد چهره ی پاک و معصومی بخودشون میگیرن که نگو و نپرس!
یک روز در ایام تحصیل در نجف اشرف، پس از اقامه نماز پشت سر آیت الله مدنی، دیدم که ایشان شدیدا دارند گریه میکنند و شانههایشان از شدت گریه تکان میخورد، رفتم پیش آیت الله مدنی و گفتم: ببخشید، اتفاقی افتاده که این طور شما به گریه افتادهاید؟
دُرُست چند روزه نيستی ديگه پيشم
دُرُست چند روزه دور از چشم مامان
با قاب عكس تو هم گريه ميشم
کانالی پیش روی توست که تنهایی را در غربت فریاد میزند و هر یک از راویان، سوزی دارند… آهنگ یکنواختِ ضجه ها، در فضا می پیچد!… همه رفته اند به جز تو و چند راوی که در کانالِ مُشرف به قتلــگاه شهیــــدان وقوف کرده ای… چشمـ ها مثل آسمان شلمچه بارانی ست!
دختران متکبر که با گردن افراشته
به ناز راه می روند و راه رفتنشان همراه با صداست( تق تق…)
در آنروز (درقیامت)، خدا آنها را کَــل (کچل) خواهد کرد…
به جای عطری که زدند، عفونت
به جای کمربندی که بستند، طناب
عوض ِ موهای بافته شده، کچلی
از جنگ نظامی برمیگشتند ، پیامبر گفت : آفرین به شما که در این جنگ کوچیکتر موفق شدید
حالا بروید سراغ جنگ بزرگ تر!
پرسیدند : منظورتون چیه؟
فرمود : جهاد با نفس.
? وسائل الشیعه/جهاد بانفس/ب۱ ح
اگرکسی امتحان پایان ترم رو ۲۰ بگیره، من یک شب با اوخواهم بود..
وقتی وارد نیروی هوایی شدم در ابتدای ورود، باید یک سری آموزشها رو
در نیروی هوایی می دیدیم از جمله؛ آموزش زبان انگلیسی…
این کلاس ها، شروع آشنایی چندین ساله ی من با عباس بابایی بود
عباس، شخصیت خاصی داشت و ازهمه متمایز بود.
نامش جُنیدی بود
از علمای ناصبی و دشمن سرسخت اهل بیت
به دستور معتصم (خلیفه)، معلم علی شده بود
روزنامه خیلی زود آتیش میگیره!
نیازی هم به تشریفات و مقدمات نداره؛ نه نفت میخاد نه بنزین..
زود روشن میشه و آتیش ِگرم و زیاد… اما زودم خاموش میشه و فقط ازش دودهٔ سیاه می مونه!!
سوار اتوبوس شد و بی هیچ مقدمه ای پرسید: دختر خانمای گل! بگید ببینم چرا اینجا اومدید؟
یکی از بچه ها گفت: خانم! راستشو بگم؟ قبلا نسبت به این مناطق فکر میکردم همه جاش خاکیه، مگه یه مشت خاک چه ارزشی داره که مردم برا دیدنش سر از پا نمیشناسن؟! نمیتونستم باور کنم خاک، آدما رو تغییر میده! سال گذشته با بیمیلی، راهی این سفر شدم، اما تا پام به این وادی باز شد دلمو جا گذاشتم! حالا اومدم تا دوباره پیداش کنم.
-تو خیلی خوبی, بیا حجاب رو هم به خوبی های دیگه ات اضافه کن… گفت:
-من حجابم کامله, فقط یه کم از موهام بیرونه, نه آرایش می کنم, نه لاک می زنم …
افراد با ایمان، گاهی به دیدار خانواده هاشون میرن، که فقط خوبیها و خوشی های خانواده هاشونو می بینن [به همین خاطر] خوشحال میشن، ولی کافران، بدیها و ناخوشیها رو می بینن و غمگین میشن.