صَعصَعِه از ياران فوق العادهٔ حضرت علی(علیه السلام) بود.
لحظات آخر عمر حضرت، اومد دم در اتاق، بلكه شاید بتونه عيادتی کنه اما شرایط رو مناسب ندید، به همین خاطر به کسی که اونجا در اتاق رفت و آمد میکرد گفت: سلام منو به آقا برسونید… (و پیغامی هم گذاشت)
توخانواده ای که وضع مالی خوبی نداشتن، پدر اون خانواده یک «میز» میخره که اونو خیلی دوست داشته… روزی پسرش وارد اتاق میشه و کاری میکنه که اون میز میشکنه! پدر هم به شدت ناراحت میشه و ضربه ای محکم به صورت کودک میزنه که منجر به كر شدنش میشه!
حضرت فرمودند: خورشید، من هستم. هرگاه مخفی شدم به ماه متمسّک شوید. پرسیدیم: ماه کیست؟
وقتی خدا «عقل» رو آفرید، بهش گفت:
سخن بگو، چرخی بزن …
سپس خدا گفت:
به عزت و جلالم قسم هیچ آفریده ای را که نزد من دوست داشتنی تر از تو باشه، نیافریدم. به سبب تو میگیرم و به سبب تو عطا میکنم و بر اساس تو ثواب و پاداش میدهم.
روايت داريم :کسی که کلک ميزنه به او کلک ميزنن! گاهی ما از يه چيزهايی نمیگذريم ولی سيلی اونو ميخوريم؛ مثلا چاه بايد بيست متری کنده بشه ولی در ده متری اونو تموم میکنه، یا مثلا در بسته بندی کردن کلک میزنه…
روزی دانشجوی جوانی برای مشورت اومد و گفت: میخام در دانشگاهمون کارفرهنگی بکنم، چه کار کنم بهتره؟
ازش پرسیدم: بلدی رخت و لباس بشویی؟ گفت: بله، بلدم! اما این چه ربطی به کارفرهنگی داره؟! من میخام کارفرهنگی کنم!
گفتم: حاضری لباسهای هم اتاقیت رو توی خوابگاه بشویی؟
یک روز از توقف امام در کربلا نگذشته بود که عمرسعد با چهارهزارنفر رسید! قُرَّة بن قیس رو احضار کرد و بهش گفت: «پیش حسین برو و انگیزه اش رو جویا شو»
قُرَّة بن قیس بسمت امام حرکت کرد. حضرت وقتی دیدن “قرة” داره میاد فرمودند: « اونو می شناسید؟» حبیب بن مظاهر گفت: «بله، او مردی از قبیلهٔ حنظله تَمیمی و خواهر زادهٔ ماست. اونو به خوش فکری می شناختم و گمون نمی کردم در این معرکه حاضر بشه!!»
مسلم رسید کوفه «۴۰۰۰نفر» اومدن!
و وقتی عبیدالله والی کوفه شد
بشنو از زبان مسلم:
برای ایجاد خانه ی علنی عفاف، مسائلی وجود داره… اما خانه های غیر علنی عفاف که داریم، البته بنده نمی شناسم ولی به گوشم زیاد رسیده… در مجلس هم یه خبرایی شده بود که پیرامون خانه عفاف، طرحی علنی بشه و تصویب بشه که بعد از سبک سنگین کردن، و بررسی جزئیات از آسیب شناسی و غیره… ان شالله اتفاق خوبی که به صلاح باشه بیفته
از ذهن تا دهن فقط یه نقطه فاصله است تا ذهنت را باز نکردی دهنت رو باز نکن …!!!
پیامبر اکرم به حضرت امیر فرمودند: علی جان! آیا ۶۰۰هزار گوسفند میخواهی یا ۶۰۰هزار دینار یا ۶۰۰هزار کلمه؟ عرض کرد: ای رسول خدا، ۶۰۰هزار کلمه. پیامبر فرمودند: ۶۰۰هزار کلمه رو در ۶ کلمه جمع کن:
۱. یاعلی! هروقت دیدی مردم به مستحبات مشغولند تو به کامل ساختن واجبات بپرداز…
اگه کسی با بخشیدن کوچیک میشد
خدا اینـــقـدر بـزرگـــــ نبود . . .
لباسهای خیس به تنمون سنگینی میکرد…
همهمه ی بسیجی ها میان رعد و برق و شر شر باران گم شده بود…
گونی هایی رو که عراقی ها پله وار ، زیر کوه چیده بودنداز گل و لای لیز
شده بود و اسباب دردسر…
اون پرسید : بهترین مکان کجاست؟
گفتم : مسجد
پرسید : بهترین جای مسجد کجاست؟
گفتم : محراب
پرسید : بهترین عمل چیه؟
گفتم : نماز
گلی گم کرده ام ای حیّ دادار
که دارد عطر روی آل اطهار
هوای وصل او دارم همه عمر
دم گورم، الهی همرهم دار
ره وصل گل روی مرادم
که راهمرگ مارا کرده هموار
در آورده دمارِ عمر ما را
کهوصل روی او را دارم اصرار