استدلال علامه امینی و سوالی که بی جواب ماند

زمانی علمای اهل تسنن مرحوم علامه امینی (صاحب کتاب الغدیر) را برای صرف شام دعوت می کنند. اما علامه امینی امتناع می ورزد و قبول نمی کند . آنها اصرار می کنند که علامه امینی را به مجلس خود ببرند.
به علت اصرار زیاد علامه امینی دعوت را می پذیرد و شرط می گذارد که فقط صرف شام باشد وهیچ گونه بحثی صورت نگیرد آنها نیز می پذیرند. پس از صرف شام یکی از علمای اهل سنت که در آن جمع زیادی از علما نشسته بود (حدود ۷۰ الی ۸۰ نفر) می خواست بحث را شروع کند که علامه امینی گفت : قرار ما این بود که بحثی صورت نگیرد

خواهشمندیم بدون تعصب، بلکه با عقل و وجدان در مطلب زیر بیندیشید …

از اهل سنت محترم خواهشمندیم بدون تعصب، بلکه با عقل و وجدان در مطلب زیر بیندیشند…

ابوزرعه رازی(از اهل سنت) نوشته: هر گاه کسی را دیدی که به یکی از صحابه پیامبر خرده می گیرد بدان که او زندیق(کافر) است. [کتاب الاصابه/ج۱/ص۱۷]
«صحابه یعنی هرکسی که در جوار پیامبراکرم(ص) بوده باشه، حتی لحظه ای کوتاه»

عاشقــــــانه ترین نامـه..

“تصدقت شوم؛ الهى قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاى به جدايى از آن نور چشم عزيز و قوّت قلبم گرديدم متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آئينه قلبم منقوش است.
عزيزم اميدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند. حالِ‏ من با هر شدتى باشد میگذرد ولى بحمداللَّه تا كنون هر چه پيش آمد خوش بوده و الآن در شهر زيباى بيروت هستم؛

پدرم زياد عادت به نصيحت نداشتند … (آيت الله بهجت)

در گذشته، عالِمی بوده که مجبور بوده با فرزندش در يک اتاق زندگی کند، آنقدر آن عالم با حيا بوده که خجالت می کشيده جلوی پسرش پای خود را دراز کند، به همین خاطر به فرزند خود گفته يک پرده ای در اين ميان بکشيم که موقع استراحت راحت باشيم.

صرفا جهت اطلاع ….

بابا داشت روزنامه میخوند بچه گفت: بابا بیا بازی!
بابا که حوصله بازی نداشت ی تیکه از روزنامه رو ک نقشه دنیا بود

از دور که میومد با خودم گفتم مَست کرده!

از دور که میومد با خودم گفتم مَست کرده! نزدیک که رسید فهمیدم دیوانه ست، دور و برش رو نگاه می کرد و زیر لب یه چیزایی می گفت…
واسه توجیه حرکات نامتعارفش، در مقابل پیامبر(ص) گفتم: دیوانه است.
پیامبر نگاهی به من انداختند و فرمودند: این مرد دیوانه نیست.

میتونم باهتون راحت صحبت کنم؟!!

در یکی از روزهایی که محل کارم بودم، خانم محترمی با چادر اما بسیار پریشون وارد شد و گفت: رئیس اینجا شمایید؟ گفتم رئیس که نه! خدمتگذارم، بفرمائید.گفت: میتونم باهتون راحت تر صحبت کنم؟ گفتم بفرمایید

آیت الله بهجت : ” تردید نکن “

شخصی نقل میکنه: برای درس و بحث به شهر قم آمدم. شبی آقای بهجت رو خواب دیدم و تمام شبهات و سئوالاتم رو مطرح کردم و ایشان هم جواب دادند. فردای آن روز (که جمعه بود) رفتم به جلسه آیت الله بهجت، تا خوابم رو به ایشان بگم.
وقتی به آنجا رسیدم، آقا فرمودند: جواب سؤال هایت همان هایی بود که در خواب گفتم. تردید نکن.