وقتی چشم، یه بخشهای برهنه ای از بدن رو میبینه …

وقتی چشم، یه بخشهای برهنه ای از بدن رو میبینه و یه بخش هایی رو نمیبینه، اون بخش هایی که نمیبینه حدس میزنه…تخیل میکنه…و وقتی تخیل میکنه به بهترین شکل ممکن تخیل میکنه!…طرف از اسپانیا اومده بود ایران میگفت من اینجوری که تو ایران دارم تحریک میشم، اسپانیا نشدم!

جسارت نشه ها ! (انرژی هسته ای )

موسسه تحقیقاتی استنفورد آمریکا در سال ۱۳۵۲ (قبل از انقلاب) به این نتیجه رسید که ایران تا سال ۱۳۷۳ (یعنی حدودا بعد از ۲۰ سال) به نیروگاه های هسته ای نیاز داره که توانایی تولید ۲۰۰۰۰ مگاوات⚡برق را داشته باشه.

دوازده اصل مهم در ازدواج

اصل اول: اینکه بدانیم ازدواج فقط برای “لذت بیشتری بردن” نیست بلکه برای تشکیل کانون خانواده ایست که می خواهد پذیرای نسل آینــده باشد.

اصل دوم: اینکه بدانیم مرد، بنــده ی شهوت است و زن اسیر محبّت. آنچه مرد را به اسارت در می آورد شهوت است و آنچه زن را به اسارت در می آورد سخنان محبت آمیزی ست که از دهان همسرش می شنود…

دختر و پسر دانشجو!!

یه روز مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران رفته بودند، با دختر و پسری دانشجو برخورد میکنند که به لحاظ ظاهری وضع مناسبی نداشتند!! دختر و پسر فکر کردند که الان آقا دستور دستگیری شونو میده!!
اتفاقا مقام معظم رهبری باهشون صحبت کردند و از شغل و فامیل بودنشون سئوال کردند؛ پسر وقتی با برخورد زیبای آقا مواجه شد، واقعیتش رو گفت که «باهم دوست هستیم»

سلمـــان فارسی و شوق عجیبش به ظهـــور امام مهدی (عج الله)

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از حضرت مهدی و دولت کریمهٔ ایشون برای سلمان حرفهـایی زدند…
سلمان از پیامبر (صلی الله علیه و آله) خواست که زمان ظهور حضرت رو درک کنه. پیامبر فرمودند: « تو و امثال تو ایشون رو درک خواهید کرد.»
تا اینو شنید خیلی شُـکر خدا کرد ولی با نگرانی پرسید: آیا عمـر من کفاف خواهد داد؟!

تجسم کارامون رو شوخی نگيریم !!

رفيقی داشتم که اهل معرفت بود. بيشتر اوقات، تنهايی میرفت قبرستون و اونجا می‌نشست فکر میکرد. یکبار ازش پرسيدم تا حالا تو قبرستون چيز عجيبی به چشمت نخورده؟ گفت: اتفاقا دیروز یه کسی رو دفن کردند، بستگانش که رفتند برای من مکاشفه ای رخ داد. ديدم جوانی بسيار زيبا و خوش عطر به قبر نزديک شد و بعد ناپديد شد.

بدون تیتر!!

یه روز جناب میرزا تشریف آوردند و مقداری سبزی خریدند. بعد از نیم ساعت دیدم ایشون سبزی به دست به طرف مغازه برمی‌گردند! خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم شاید سبزی ها خراب بوده و آقا پس آوردند. خیلی خجالت کشیدم! تو فکر بودم که چی بگم و در همین خیالات بودم که ایشون با اون قد خمیده و چهره ملکوتی شون وارد مغازه شدند و فرمودند: این سبزی ها رو از کجا برداشتید؟ عرض کردم: چطور مگه؟

از دور که میومد با خودم گفتم مَست کرده!

از دور که میومد با خودم گفتم مَست کرده! نزدیک که رسید فهمیدم دیوانه ست، دور و برش رو نگاه می کرد و زیر لب یه چیزایی می گفت…
واسه توجیه حرکات نامتعارفش، در مقابل پیامبر(ص) گفتم: دیوانه است.
پیامبر نگاهی به من انداختند و فرمودند: این مرد دیوانه نیست.

فکر نکنید حفاظت و حراست از آب و خاک کشور، برای من مهم نیست.

ســـردار ذوالقدر میگه:
بعد از جنگ تحمیلی ایران و عراق، از سمت امارات تحرکات نظامی ای در جزایر سه گانه اتفاق افتاد، که احتمال بُـروز حادثه ای جدید می‌دادیم! جلسه ای در قرارگاه خاتم الانبیاء با حضور همهٔ سران نیروهای مسلح تنظیم شد، که اتفاقا مقام معظم رهبری هم تشریف آورده بودند.

چقدر بزرگــــ شدی رفیق!

دوست صمیمی بودیم ولی مدت زیادی می شد که همدیگه رو ندیده بودیم. نشستیم و از اتفاقاتی که در تمام این سالها رخ داده بود با هم حرف زدیم؛ از زندگی.. کار.. خانواده…. تلخ و شیرین های زیادی بود برای گفتن.