من پَریروزا رفتم بازار، دیدم حَمّالها واسه کشیدن بار، دعواشون شده
جَنــگ میکردنـــد حمّالان پَریر تو مَکِش، تا من کِشم حَملش چو شیر
همدیگه رو کنار میزدند تا بار رو بردارند! حالا اینهمه دعوا برا چی بود؟!
زٰآن که زٰان رَنجِش، همی دیدند «سـود» بـار را هر یک ز دیگر می ربـــود
وقتی که یزید بعد از پدرش(معاویه) کار رو دست گرفت، تاکید کرد حسین باید بیعت کنه اما امام نپذیرفتند. ایشان ایام حج، رفتند به سمت مکه برای حج › از ۱۰ تا فرع دین، یکیش حجه. رفتند اما حج رو نیمه تموم گذاشتند! این درس داره!!!
حج رها شد برای تحقق دو فرع دیگه: «جهاد» و «امر به معروف نهی از منکر» که رفتند به سمت کوفه…
شیطان خواست آدم، مطرود بشه اما…
قابیل خواست نامی از هابیل باقی نَمونه ولی…
برادران برای یوسف، چاه خواستند اما…
ذلیخا درهارو بست هیچکس نفهمه، ولی…
فرعون چندین هزار طفل کشت تا موسی متولد نشه، اما…
خیلی از ماها «شهوت شنیدن» داریم و دلمون میخاد موعظه های ناب بشنویم، دلیلش هم مشخصه؛ واسه کیف کردن و لذت بردن خودمونه!
ای کاش همین اندازه که شهوت شنیدن داریم «شهوتِ عمل کردن» هم داشتیم؛ اونوقت اعمال و رفتارمون خیلی تغییر می کرد…
ر سال ۱۳۳۰ قمری، زمانی که عالم بزرگ شیعه، شهید ثقه الاسلام میرزا علی آقای تبریزی توسط روس ها در تبریز به دار آویخته شد، روز عاشورا بود. در همین هنگام، با فاصله ای نه چندان دور، دسته ها و گروه هایی به قمه زنی و عزاداری، به سبک خود مشغول بودند.
تعدادی از حامیان ثقه الاسلام، به طلب یاری نزد عزاداران شتافتند و گفتند: شما بر مظلومیت امام اشک می ریزید و حتی از فرط ناراحتی قمه می زنید و می گویید ای کاش در کربلا بودیم و از امام دفاع می کردیم و در رکاب امام به شهادت می رسیدیم. حال موقعیتی پیش آمده، بیایید و نگذارید گلویی دیگر را به ناحق خفه کنند.
“رمضان” در کنار اون همه لطف و صفا، یه مهمونی اجباریه، نه اختیاری! چون همه در بستر گذر زمان به ناچار وارد این مهمونی میشن. خدایا! اگه مهمونی دادی پس چرا حضور در این مهمونی ِ پر از مِهـــــــر رو الزامی کردی؟ میذاشتی هر کی دوست داره خودش بیاد؛ مثل حج یا اعتکاف توی مسجد…
سلام
سلام چه خوب وزیباست / غنچه ی روی لبهاست
به مادر و به پدر / به خواهرو برادر
به هر که روبروییم / اول سلام گوییم
رضا در اوّل خیابان سپه محوطهی بزرگی را که به نام باغ ملّی بود تعمیر و بازسازی نموده، مراسم نظامی را در آن برگزار میکرد. در بالای سر در بزرگ آن، مجسّمهی نیم تنهای از خود نصب نمود که مانند دو مجسّمه از پشت به هم چسبیده بود که هم از بیرون، تمام صورت پیدا بود و هم از درون.
روزی برای مراسمی، مدرّس را دعوت کردند. هنگامی که مدرّس به باغ ملّی رسید، رضاخان و عدّهای دیگر از وی استقبال کردند و رضاخان به شرح و توصیف پرداخت. سپس در چادری نشستند.
چقد خنده داره
یه ساعت «خلوت با خدا» طاقت فرساست، ولی ۹۰دقیقه تماشای بازی فوتبال مث باد میگذره!
چقد خنده داره
صدهزارتومان «کمک در راه خدا» مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی با همین پول، میریم خرید؛ کم به چشم میاد!
دكتر ناصر الدين قفاری، از اساتيد دانشگاههای رياض
خمينی، نام خود را در اذان نمازها داخل كرده و حتّی نام خود را بر نام پيامبر، مقدّم نموده
در ايران، اذان در نمازها بعد از اعلام خمينی به عنوان حاكم ايران و حاكم همه جوامع [مسلمانان] چنين است: اللّه اكبر، اللّه اكبر، خمينی رهبر، أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه!
افراد با ایمان، گاهی به دیدار خانواده هاشون میرن، که فقط خوبیها و خوشی های خانواده هاشونو می بینن [به همین خاطر] خوشحال میشن، ولی کافران، بدیها و ناخوشیها رو می بینن و غمگین میشن.
مهندس طباطبایی میگه: یازده ماه از ملاقاتم با شیخ جعفر مجتهدی در آلمـــان می گذشت. یک بار حوالی غروب ایشون رو دیدم فرمودند: «عازم اتریش هستم و آنجا کاری دارم» ماشینی سوار شدیم و پس از طی چند کیلومتر بین راه پیاده شدیم، ساعتی گذشت تا به دامنـــــه ی کوه بلنـدی رسیدیم، زمین پر از برفـــــ شده بود. ایشون گفتند: «بالا بریم، گرچه سخته اما تا مولا رو داریم غم نداریم. اینجا محل مأموریت ماست؛ سه تا دانشجو زیر برف مانده اند و متوسل به حضرت مسیح شدند»
« clash of clans » یعنی “حمله به قبائل”
آیا خانه “تان هال نه (فول)” رو تصادفا شبیه کعبـــه طراحی کردند؟!!
آیا شباهت بازیگر معروف “کلش اف کلنز” هم با تری جونز (کشیش احمق آمریکایی که قرآن رو نخونده آتش زد!) اتفاقیه؟!!
آیا کنار هم گذاشتن این آیتم ها، به ذهن تون پیامی منتقل نمیکنه؟!!
جمعی از اهالی فرهنگ و هنر در یکی از بیمارستانهای تهران به عیادت رهبر فرزانه انقلاب رفتند. “الهام چرخنده” بازیگر سینما و تلویزیون نیز که همراه با این گروه از حضرت آیت الله خامنه ای عیادت کرده است به خبرنگار مشرق گفت: خدا را شاکرم که توفیق زیارت ایشان را نصیب من کرد. من با دیدن ایشان روزی خودم را تا آخر عمر گرفتم.
خونه مون دو طبقه بود، طبقه بالا جایی داشت واسه مطالعه، بیشتر اوقات بابام اونجا مطالعه میکرد. رفتم بالا تا صداشون بزنم دیدم در حال مطالعه خوابشون برده…
ترسیدم بیدارش کنم! گفتم شاید ناراحت بشه!