خانمی اومد و گیرنده اش رو تحویل داد، متوجه شدیم که …

این گیرنده رو چند روز بیشتر نیست که خریدم، که نصّاب، بد قولی کرده و هنوز نیومده نصبش کنه. (با گریه ادامه داد) ظاهرا قسمت این بود که شب ولادت آقا امام زمـــان بیام و این دستگاه رو تحویل بدم. حتما آقا نمی خواست به گناه بیفتم!

تا لطافت حاصل نشده منتظر چیزی نباش ها!

من اهل قسم نیستم ولی مجبورم، دلم میسوزد، یک کلمه میگویم خانوم ها، آقایون بشنوید، به حضرت زهرا سلام الله علیها قسم اگر لطیف نباشید چیزی گیرتان نمی آید، خودتان را معطل نکنید، هی روزی چند تا اوقات تلخی در خانه راه می اندازد، عصبانی میشود، از اینطرف هم میخواهد بشود زبدة العارفین، عمدة المکاشفین، یک بار این قسم را با تمام وجودم خوردم، تا لطیف نشوید چیزی گیرتان نمی آید.

حتی برای آدم های بد هم نبـــــاید قیافه گرفت!

امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
هر کسی باور داشته باشه که از دیگران بهتره، متکبره. [ راوی پرسید: ] اگه نظرش این باشه که “با دیدن گنــاهکار بودن دیگری و سالم بودن خودش” از اون بهتره چی؟ امام فرمودند: هیهـــــــات! چطور چنین فکری میکنه با اینکه شاید گناه او بخشیـــــده بشه ولی تو بازداشت بشی و مورد بازپرسی قرار بگیری!!

اتفاقی عجیب!!!

در مسیر جنگ صفین (کنار نخلستونی) برای نماز مغرب توقف کردیم، حضرت امیر رفتند وضو بگیرند. مردی با موها و ریش های سفید و چهره ای نورانی نزدیک ایشان شد و با احترام سلام کرد و گفت:
« مرحبا به وصی آخرین پیامبر، رئیس پیشانی سفیدان…

شادی روح شهدا، تلاش کنیم…

شادی روح شهدای هسته ای، سعی کنیم… مطالعه کنیم… کار کنیم… کار قوی تولید کنیم… آب رو برا دشمن گِل آلود نکنیم… جدیت و استمرار داشته باشیم… استخون در گلوی کفر باشیم… کارای بی خود و بی فایده و کم فایده نکنیم… تو دهنی به جهان ظلم و کبر بزنیم… پشتیبان ولایت فقیه باشیم… زمینه ساز ظهور حضرت بقیة الله (عج) باشیم…

این همان عشق خدا به انسان است

استاد:چرا وقتی عصبانی هستیم داد میزنیم؟
یکی ازشاگردان گفت:چون دران لحظه خونسردیمان را ازدست میدهیم!
استادگفت:این درست،اما چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمان است داد میزنیم؟

وقت نماز نبود… وارد مسجد شدم…

وقت نماز نبود… وارد مسجد شدم، جز پیامبر کسی تو مسجد دیده نمی شد. یکراست به طرف ایشون رفتم، منو که دیدند انگار که در بین جمعیت جایی برام باز کنند جابه جا شدند.

مردی داشت در جنگل‌های آفریقا قدم می زد. (داستان کوتاه و قشنگ)

مردی داشت در جنگل‌های آفریقا قدم می زد که ناگهان صدای وحشتناکی که دایم داشت بیشتر می شد به گوشش رسید. به پشت سرش که نگاه کرد دید شیر گرسنه‌ایی با سرعت باورنکردنی دارد به سمتش می‌آید و بلافاصله مرد پا به فرار گذاشت و شیر که از گرسنگی تورفتگی شکمش کاملا به چشم می‌زد داشت به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد که ناگهان مرد چاهی را در مقابل خود دید که طنابی از بالا به داخل چاه آویزان بود. سریع خود را به داخل چاه انداخت و از طناب آویزان شد.تا مقداری صدای نعره‌های شیر کمتر شد و مرد نفسی تازه کرد متوجه شد که در درون چاه اژدهایی عریض و طویل با سری بزرگ برای بلعیدن وی لحظه‌شماری می‌کند.

نکته ای فوق العاده از استاد قرائتی .

تمام پرنده ها كه زنبور عسل رو در هوا می بینن میگن این آشغال چیه؟ فِسقلی… و اصلاً زنبور رو به حساب نمیارن در حالیکه اون در دلش عسل داره! وقتی خدا میخواد به یك چیز كوچیک نظر كنه، كارخونه عسل سازی (اونم از بهترین نوعش) بهش میده! خداوند می فرماید: شما مثل زنبور باشید، كوچیکه اما در دلش عسل داره….

خلوت با زنی زیبا .. (داستان زیبا)

روزی تو همين مغازه نشسته بودم كه زنی بسيار زيبا كه تا اون روز، به اون زيبايی نديده بودم، پیش من اومد و گفت: « برادر! چيزی داری كه در راه خدا به من بدی؟»
منم كه شيفته زیبائیش شده بودم، گفتم: «اگه حاضر باشی با من به خونه‏ ام بيای و خواستهٔ منو اجابت كنی، هرچی بخوای بهت میدم»
زن با ناراحتی گفت: «به خدا قسم، من زنی نيستم كه تن به اين كارا بدم.» گفتم: «پس از پيش من برو» اونم رفت. اما مدتی بعد دوباره برگشت و گفت: «نياز و تنگدستی، منو به تن دادن به خواسته ات وادار كرده» منم بلند شدم مغازه رو بستم و بردمش خونه! …

ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﺑﺨﻮﻧﯿد …

ﺭﻭﺯﯼ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﺑﻨﺪﻩ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻩ ﮐﻪﺗﺸﯿﻊ ﯾﺎ ﺗﺴﻨﻦ ﺭﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﺭﺳﻤﯽ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏﮐﻨﻪ. ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺍﺯﻋﻠﻤﺎﯼ ﺗﺸﯿﻊ ﻭ ﺗﺴﻨﻦ ﺩﻋﻮﺕ
ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﺩﻭﯾﺴﺖﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎﯼ
ﺷﯿﻌﻪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺷﯿﻌﻪ ﻋﻼﻣﻪ ﺣﻠﯽ ‏( ﺭﻩ ‏) ﺑﻮﺩ.